|
|
|
|
|
منتقد كسي است كه آنچه را در صور تعيينكننده است مشاهده ميكند؛ عميقترين تجربهاش آن محتواي معنوي است كه صور در درون خود آن را غيرمستقيم و ناخودآگاه نهان ميكنند. مقاله يك دادگاه است، اما آنچه كه اساسي است و در آن تعيينكننده ارزش است رأي دادگاه نيست، بلكه فرايند قضاوت است. جان و صورت، جورج لوكاچ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:41 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
به نقل از فروغ 135 در روزگاران قديم، جوانی خسته و كوفته و تشنه از پيچ و خم و سنگلاخ كورهراه خشك كوهستانی بیآب و علف و تيغ آفتاب ظهر تابستانی، به كلبهی محقر و متروكهمانندی میرسد و كوبه بر در میكوبد. دقيقهای بعد، در به روي جوان نيمهباز میشود و پيرزنی فرتوت و در خود مچالهشده از پشت آن ظاهر میشود. قد را به گمان خود راست میكند و كلمات را در دهان بیدندانش میغلتاند و با خنده فرسودهای میپرسد: «چی میخوای جوون؟» جوانِ از نفس افتاده دهان خشكش را به سختی میگشايد و میگويد: «ببخشيد ننه، آب دارين يه ليوان بدين؟ اين همه راه اومدم يه چشمه يا يه نهر آب نديدم.» پيرزن گويی كه برای حل مسئله غامضی از طبيعت از او ياری طلبيده باشند، با لبخند بیرنگ غرورآميزی گفت: «چرا ندارم، پسر جان! بيا تو، پسرجان، بيا تو!» جوان اميديافته جسم خشكيده از زلّ گرما را میاندازد داخل كلبه تا پيرزن با آبی گوارا عطشش را فرو نشاند. پيرزن از كوزه نسبتا بزرگ كنج كلبه، در ليوان سفالی لبپريده و چركگرفتهای برای جوان آبی میآورد و میدهد دست او. جوان ليوان را كه میگيرد نگاهی به دور لبپرشده و چركآلود ليوان میاندازد و در ترديد از خير آب گذشتن و رفع عطش كردن دست دست میكند تا اين كه صدای بیجان پيرزن او را به خود میآورد: «بخور جانم! آب چشمهس. همين امروز صبح آوردم نعمت خدا رو.» جوان از شرم نگاه پيرزن و شدت عطش چارهای جز نوشيدن آب نمیبيند. نگاهی دوباره به ليوان میاندازد و ناگهان فكر بكری به ذهنش میرسد: از قسمت دسته ليوان میخورم، مطمئنا از اينجا ديگر كسی آب نمیخورد. و آب را از دسته ليوان مینوشد. پيرزن كه شاهد عمل جوان بود، با هيجان و شگفتزده میگويد: «اِ، چه جالب! تو هم مثل من از دسته میخوری؟» |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:2 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
تو كه ميخندي آسمان و من هم ميخنديم روزي اگر نخندي زير بارش آسمان چه خواهم كرد بي چتر و بي لبخند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:50 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
1 رويا چشمهاي عسلياش لغزيد و از اينكه نميتوانست زير نم شيشهاي اشكهايش پنهانشان كند، به بهانه سر كردن چادر، آن را روي هوا ميان من و خودش پهن كرد و تقريباً نيمدوري زد و چادرش را كه پوشيد ديگر صورتش را كامل نميديدم. اين عادت هميشگياش موقع از هم جداشدنمان بود. ساكم را برداشتم و به سمت اتوبوسي كه منتظر بود خيره شدم و گفتم: «بالاخره نفهميدم اين چادرو به خاطر من سر نميكني يا به خاطر بابات سر ميكني.» ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:37 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
رد شليك خون را بگير، جناب كارآگاه تا قافيه باخته شتك زده است. تو كه امضايت در حوصله صورتجلسه خودكشي نميگنجد؟ *** صبر كن، ببينم بيرون چه خبر است؟ اوه، آنجا را ببينيد چه جامعه توسعهيافتهاي! خانم كارآگاه هم آمدند با آستيني از ستارههاي حلبي و بادِ در چادر افتاده دستكشهاي سفيد نازنين انگشتهاي كشيده اهلي چه تناسبي! سركارخانم در انبوهي از حوصله و قافيه رد شتك خون را ميگيرد و اشتباه قاتل را اصلاح ميكند. *** لطفاً صورتجلسه را بازگردانيد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 5:12 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
زن سرش را به دريچه دكه روزنامهفروشي نزديك كرد و گفت: «ببخشيد، آقا! سيگار دارين؟» «بله، خانوم.» «لطفاً يه نخ مارلبرو با يه كبريت.» «خدمت شوما ـــ سي تومن.» كبريت و سيگار را گرفت و گيراند. دود يك چهارم سيگار را با يك پك فرو داد و كمي را از راه بيني بيرون داد. كبريت و پول را كه به فروشنده داد، سيگار را به طرف لبهايش برد و راه افتاد. 29 شهريور 1376 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:41 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
رهاتر از باران گيسوانت رها ميكنم عصمت عاشقانهام را به عرصه نابهگاه مستانگيات *** من و تو از تخيل بيمرز تا جنون و طغيان و سرخوشي 28 آبان 1379 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:15 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
نمناکی انگشتان تبعيد شدهام رد قطرهاي جوهر است بر سرير برگ، برگ جولانگاه معاني ممنوع. جمله ممانعتم من: نه آدمم نه حوا من ميوه ممنوعه شدهام. 21/اسفند/74 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:28 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
دستهاي تو آرامش مناند اگرچه ميدانم هراسانت ميكنند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 2:34 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||
|
|
|
|
|
از آنجايي كه كشور عزيزمان، ايران در يكي از مناطق كمآب كره زمين قرار دارد، و ما در فصول مختلف، بهويژه در فصل تابستان با قطع مكرر آب مواجه ميشويم، به تجربه دريافتيم كه به محض ورود به مبال و قبل از تظاهر به هر كنشي در مقابل مكانيسم بدن، در ابتداي قضيه ضرورتاً بايد شير آب را باز كرده و از جريان داشتن آب لوله اطمينان حاصل كنيم. برمبناي همين كشف و شهود، به ملوك معظم اين سرزمين يادآور ميشود كه پس از به دست گرفتن زمام امور و قبل از انجام هركاري آب را دريابند تا احياناً مجبور نشوند تا مقصد بعدي گشادگشاد راه بروند، به قاعده دو زرع و نيم. ايضاً اضافه ميكند كه در پايان انجام وظيفه نيز معظملهم بهتر است قبل از آن كه پاهاي مبارك را از روي گربه ملوس پارسي بردارند، سيفون را عميقاً بكشند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:7 توسط وحيد آقاجاني
|
|
||